تبليغاتX
عشق هرگز نميميرد
درباره عشق من ......

يكي از دوستاي عزيزم يه شعر متناسب با اسم وبلاگ برام نوشته بود كه دلم نيومد كسي نخونتش براي تشكر از اون ميزارم تا بقيه هم بخونن.تا يه جاي قشنگ براش پيدا كنم.بازم از ۱ ساعت وقتي كه گذاشتي ممنون

سلام....
اومدم مطابق با اسم وبلاگت يکی از نوشته های لئوبوسکاليا از کتاب بيا دريا شويم رو بنويسم....
عشق هرگز مرگ طبيعی ندارد. از غفلت و رها شدن ميميرد.عشق از ناديده انگاشتن،بی اعتنائی و سرسری گرفته شدن ميميرد.چيزهائی از نظر دور افتاده اغلب کشنده تر از ارتکاب اشتباهات است.عشق در نهايت از کهنگی و عدم تغذيه ميميرد.ما در حقيقت بيشتر از آنکه درون عشق می افتيم از عشق بيرون نمی آئيم.هنگامی که عشق ميميرد يک يا هر دو شريک در مورد آن کوتاهی کرده،از عهده تجديد حيات و تازه کردن آن بر نيامده اند.عشق هم مانند هر چيز زنده ديگر که رشد می کند،برای سالم ماندن نياز به کوشش دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 6:23  توسط م.م  | 

مي خوام اولين موضوع اون مسيجي باشه كه برام خوندي

از من پرسيدي چه چيزي را دوست داري و مي پرستي

گفتم زندگيم

توناراحت شدي ورفتي

قافل از اينكه زندگيه من توبودي

-----------------------------------------------------------------------

دختری از پسری پرسيد : که آيا اون  رو قشنگ ميدونه؟
 
پسر جواب داد : نه
 
دختر پرسيد : آيا دلش مي خواهد تا ابد با او بماند ؟
 
پسر جواب داد : نه
 
سپس پرسيد : اگه ترکش کنه گريه مي کنه ؟
 
و بار ديگر پسر تکرار کرد : نه
 دختر در حالی که ناراحت بود وقتی خواست ديگه بره در حالی که اشک از چشمانش جاری می شد پسر بازويش را گرفت و
 
گفت : تو قشنگ نيستی بلکه... زيبايي
 
من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من ...نياز... دارم که با تو باشم
 
اگر بری من گريه نمی کنم بلکه من .. ميميرم
------------------------------------------------------------------------------------------
به کوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
 
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
 
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
 
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
 
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
 
به انسان گفتم عشق چيست؟!
 
اشک از ديدگانش جاری شد و گفت:
 

ديوانگيست!!

 
 
--------------------------------------------------------------------
 
هميشه وارد قلبی بشو که بزرگ باشه ....

به خاطر اينکه وقتی می خوای واردش بشی نخوای خودتو کوچيک کنی

(دوستت دارم الان يادت افدادم دلم آب شد متاسفانه من خيلي كوچيكم وبايد انقدر بزرگ بشم تا تو قلبت جا بشم  )

-------------------------------------------------------------------------
بد ترين...تلخ ترين ..و زشت ترين   روز زندگيه آدمو کسی می سازه...
 
که روزی  بهترين ....با نشاط ترين .. و قشنگ ترين زندگيشو می ساخته..
                          
                                           تنهام نذار  ای بهترين..
----------------------------------------------------
 زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.
 
ذکاوت! گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگي ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.
ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.
تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.
ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبري نبود.
ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.
ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .
صداي ناله اي بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.
شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني ، فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند!
---------------------------------------

پرسيدم چقدر مرا دوست داری؟

گفتی اندازه يک برگ.

گفتم چقدر.. گفتی اندازه يك درخت.

گفتم کم نيست .. گفتی اندازه جنگل.

گفتم کم نيست .. گفتی اندازه زمين.

گفتم کم نيست.. گفتی اندازه ستاره.

گفتم کم نيست .. گفتی اندازه خورشيد.

گفتم کم نيست .. گفتی به اندازه تو.

گفتم ميدونی من چقدرم؟گفتی نه ! گفتم اندازه يک قطره بارون..

------------------------------------

بـه خـاطــر تو از خـودم ،از هـمـه دنـيـا مي گذرم

دنـيـا چيــه به خـاطرت ،از دل و جـونـم مي گذرم

هر چي که عشقه با نگام نثار چشمات مي کنم

گـــلاي دنـيــا رو هــمـــه نثار دسـتــات مي کنم

هر چي بخواي همون مي شم برات مي مونم

هميـشه اگـه بگـي دوسـتم داري

هر چي بخواي همون مي شـه ....

---------------------------------------

به من ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير‌ ، ميميرم... باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - کاش امتحانش نمي کردم.

---------------------------------------

اون رفت

رفت و حتی يکبار بر نگشت پشت سرش رو نگاه کنه

ببينه که برگهای زرد پائيزی چه جوری روی زمين می ريزند

هرکی اومد رفت خيلی زود و من همچنان در تنهايی خود سر می کنم

ولی روزی می رسه که اونايی که من رو زير پا گذاشتن و رفتن برگردن

و اون موقع ديگه همه چی تموم شده و برای هرکاری خيلی ديره

خيلی دير عزيزم

 
---------------------------------------------------------------------------
سعي كن تنها باشي:  زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت.

بگذار عظمت عشق را درك نكني: زيرا آنقدر عظيم است كه تو را نابود خواهد كرد.

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود باشد: زيرا اگر عشقي در آن منزل كند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد.

--------------------------------------------------------------------------- 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 6:50  توسط م.م  |