يكي از دوستاي عزيزم يه شعر متناسب با اسم وبلاگ برام نوشته بود كه دلم نيومد كسي نخونتش براي تشكر از اون ميزارم تا بقيه هم بخونن.تا يه جاي قشنگ براش پيدا كنم.بازم از ۱ ساعت وقتي كه گذاشتي ممنون![]()
سلام....
اومدم مطابق با اسم وبلاگت يکی از نوشته های لئوبوسکاليا از کتاب بيا دريا شويم رو بنويسم....
عشق هرگز مرگ طبيعی ندارد. از غفلت و رها شدن ميميرد.عشق از ناديده انگاشتن،بی اعتنائی و سرسری گرفته شدن ميميرد.چيزهائی از نظر دور افتاده اغلب کشنده تر از ارتکاب اشتباهات است.عشق در نهايت از کهنگی و عدم تغذيه ميميرد.ما در حقيقت بيشتر از آنکه درون عشق می افتيم از عشق بيرون نمی آئيم.هنگامی که عشق ميميرد يک يا هر دو شريک در مورد آن کوتاهی کرده،از عهده تجديد حيات و تازه کردن آن بر نيامده اند.عشق هم مانند هر چيز زنده ديگر که رشد می کند،برای سالم ماندن نياز به کوشش دارد.
در روز بيشتر به فكر تو هستم. ديدي من خود خواه نيستم و تورو براي خودم فقط نمي خوام . در تمام مدت فقط تو اين فكرم كه اين حرف رو كي تو دهنت گذاشت.به هر حال من تو مدتي كه تماس نداشتيم خيلي حرفهاي ناراحت كننده اي راجب تو از جانب دوستات شنيدم. خيلي فكر كردم چكار كنم. تنها راهش اين بود كه كاري كنم كه ديگه به من چيزي نگن چون ميدونم تو به اونها ياد دادي اين حرفهارو بزنن.و تنها راهش امتحان بود.
منتظرم تا يه روز صداتو بشنوم و از نزديك ببينمت.
باورت ميشه جرات نكردم تا حالا برم موزه دار آباد. ميترسم ... ميترسم.
دوستت دارم تو قلبمي براي هميشه. از من هم كاري بر نمي آد.يادم رفت قصه پارك تهرانپارس رو برات تعريف كنم.شايد يه روز بگم . چرا ؟!.....يا شايد هم هيچوقت نتونم بگم مثل تو كه هيچ وقت از ته دلت سر در نياوردم.